شعری برای تو

این شعر را برای تو میگویم

در یک غروب تنهء تابستان

در نیمه های این ره شوم آغاز

در کهنه گور این غم بی پایان

 

 

این آخرین ترانه لالائیست

در پای گاهوارهء خواب تو

باشد که بانگ وحشی این فریاد

پیچد در آسمان شباب تو

 

 

بگذار سایهء من سرگردان

از سایهء تو، دور و جدا باشد

روزی به هم رسیم که گر باشد

کس بین ما،نه غیر خدا باشد

 

ادامه نوشته

به دنبال خدا نگرد....

به دنبال خدا نگرد....

خدا در بیابانهای خالی از انسان نیست...

خدا در مسیری  که به تنهایی آنرا سپری میکنی نیست...

خدا آنجا نیست به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست

در قلبیست که برای تو میتپد

خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره میگیرد

خدا آنجاست

در دستی که به یاری میگیری

در قلبی که شاد میکنی

در لبخندی که  بر لب مینشانی

خدا آنجاست که زندگی میکنی و زندگی می بخشی

در جشن و سروریست که به پا میکنی

در عهدیست که می بندی و عمل میکنی

در جانیست که قلب شکسته ای نمانده ...

 

 

دوست داشتن

شاید عمق دوست داشتن را بتوان از این قطعه شعر زیبا دریافت 

 

تو را به جای همه کسانی که نشناخته­ ام دوست می ­دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

 برای برفی که آب می ­شود، دوست می­ دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می ­دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ­ام دوست می­ دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می­ دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می­ دارم

تو را به خاطر خاطره ­ها دوست می ­دارم

برای پشت کردن به آرزوهای محال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می­ دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می ­دارم

ادامه نوشته

این جا مشهد است


این جا مشهد است



به هر طرف كه روكنی



عقربه نگاهت،به سمت حرم می چرخد



آن جا بهشت را می نوشی.



 



هر چه شیخ است ،اطراف حرم است:



شیخ طوسی ، شیخ طبرسی ، شیخ بهایی...



در زیرگذر حرم، با اشتباهی كوچك



به جای امام رضا، نواب روبرویت سبز می شود



نواب تورا به میدان عدالت می برد

.

.

.


ادامه نوشته

نشان فروهر چیست؟

 
 
 
 
 
 
 
تقریبا همه ی ما نام "فروهر" به گوشمان خورده، حتی خیلی از ما نشان "فروهر" را به گردن انداخته، از تندیس و یا تصویر آن در منزل یا محل کار خود استفاده میکنیم، اما اطلاعات زیادی درباره ی تاریخچه ی آن نداشته و حتی نمیدانیم این نشان، نمادِ چیست. فقط همین اندازه میدانیم که این نشان، یک نشان ملی است، و متعلق به ایران باستان و آریاییان است.

 

ادامه نوشته

مقصد کجا بود؟

قطاری به سوی خدا می رفت،همه مردم سوار شدند،وقتی به بهشت رسیدند عده ی زیادی پیاده شدند و فراموش کردند که مقصد خدا بود نه بهشت...

خدا در زندگی ما چگونه است؟هدف است یا بهانه؟

عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان یك لحظه اول، كه اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی ، به روی یكدگر ، ویرانه میكردم
عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم
كه می دیدم یكی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین و آسمان را واژگون مستانه می كردم
عجب صبری خدا دارد

ادامه نوشته

مرد ایرانی بشیم

اين بار اگر زن زيبارويی را ديديد؛
 
هوس را زنده به گور كنيد و خدا را شكر كنيد براي خلق اين زيبايی!



 زير باران اگر دختری را سوار كرديد؛......
ادامه نوشته

دروغ چرا؟؟

سلام بچهها خوبید؟؟
یه سوال داشتم
ازونجایی که آدمای دروغ گو زیاد شدن  میخواستم بپرسم نظر جوونهای تحصیل کردمونو

به نظرتون چرا آدما دروغ میگن؟؟

البته ما که بینمون اصلآ دروغ گو نداریم گوش شیطون کر

  امیدوارم دروغگوهای اقسا نقاط جهان بیان وبلاگ اینجارو بخونن شاید یه فرجی شد

ادامه نوشته

حجاب!!!

خواهرم ای دختر ایران زمین                             یک نظرعکس شهیدان راببین

در خیابان چهره آرایش مکن                             از جوانان سلب آسایش مکن

خواهر من این لباس تنگ چیست؟                پوشش چسبان رنگارنگ چیست؟

پوشش زهرا و زینب را ببین                              بر تو ای محبوبه خواهر آفرین

.

.

.

ادامه نوشته

ارزنده پندی چند

-به زندگی خصوصی فرزندانت احترام بگذار

-
وقتی کسی مشغول تعریف کردن حادثه مهمی
است که برایش رخ داده، با تعریف قصه دیگری درباره خودت از او پیشی نگیرو صحنه را به او واگذار

-
پیش از جواب دادن به کسی که تو را از کوره به در کرده ، یکساعت به خودت فرصت بده
تا آرام شوی، اگر موضوع خیلی مهم است به خودت یک شب تا صبح وقت بده.

-
معاینات منظم پزشکی و دندانپزشکی داشته باش

-
میز کار و محیط کارت را مرتب نگه دار

-
از افراد منفی دوری کن

-
شرافتمند باش

-
برای دفاع در مقابل انتقادی که از تو می شود وقت تلف نکن

-
از اینکه به دیگران بگویی چه طور کاری را انجام دهند پرهیز کن در عوض به آنها بگو چه کاری
باید انجام گیرد. خواهی دید که آنها با راه حلهای خلاقه شان تو را شگفت زده خواهند کرد.

-
هر گز از کسی که چک حقوقت را امضاء می کند انتقاد نکن، اگر از کارت راضی نیستی استعفاء کن

.

.

.

ادامه نوشته

حرفهای سربسته یک زن ومرد یرانی

زن ایرانی:

پیاده از کنارت گذشتم، گفتی: "قیمتت چنده خوشگله؟"

سواره از کنارت گذشتم، گفتی: "برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"

در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود

در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود


...........

مرد ایرانی:


پیاده از کنارم گذشتی و اخمت سهم نگاه مشتاق من بود و لبخندت نصیب آنکه سواره بود

سواره از کنارم گذشتی و مرا اصلاً ندیدی و کرشمه ات را
به آنی ارزانی دادی که قیمت ماشینش از خونبهای من بیشتر بود

در صف نان صدای لطیفت نانوای خسته را به وجد آورد و نوبتم را گرفتی
و بروی خودت هم نیاوردی

.بقیه در ادامه مطالب..

ادامه نوشته

طنز : تا حالا دقت کردین که؟!

دقت کردین هر موقع دارین سشوار میکشین حتی اگه تو خونه تنهام باشین هی حس میکنین یکی صداتون میکنه؟

. . .

تا حالا دقت کرده بودین تام و جری تمام مدت لخت بودن، اما وقتی میرفتن لب ساحل شلوارک پاشون میکردن؟

¤¤  بقیه اش تو ادامه مطلب(اگه میخوای بخندی بخون...)  ¤¤

ادامه نوشته

تفاوت بین زن و مرد تفاوت ساختاری است

تفاوت بین زن و مرد تفاوت ساختاری است،

انسان‌ها از دو صنف تشکیل شده‌اند که هر کدام دارای کاربردهای گوناگون و استعداد و توانمندی‌های مخصوص به خود هستند.
«یکی از تفاوت‌های زن و مرد تفاوت جنسی است که از درجه اهمیت پایینی برخوردار است».
انسان خلیفه‌الله است، «نقطه خلیفةاللهی در رسالت زندگی انسان، قدرت خلاقیت انسان است. هر بخش از سازندگی به یک صنف از انسان‌ها واگذار شده است که یک بخش آن سفت‌کاری و بخش دیگر آن ظریف‌کاری است».

.................
ادامه نوشته

پروژه بسيار جالب و عجيب يك دانشجو

دانشجويي که سال آخر دانشکده خود را مي‌گذراند به خاطر پروژه‌اي که انجام داده بود جايزه اول را گرفت.

او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا ........

(بقيه در ادامه مطلب)

ادامه نوشته

به من بتاب...

تو ای شکوهمند من

شکوه دلپسند من
تو آن ستاره بودی
که مهر آسمان شدی
زمهر برترآمدی
فرازکهکشان شدی

به دره ها نگاه کن

...

ادامه نوشته

تاثیر زنان

شبي اوباما و همسرش تصميم گرفتند كه كاري غيرعادي انجام دهند و براي شام به رستوراني
كه زياد هم گران قيمت نبود، بروند. وقتي آنها به رستوران رفتند صاحب رستوران از محافظان
رئيس جمهور پرسيد كه آيا مي تواند خصوصي با همسر رئيس جمهور صحبت كند و آنها هم اجازه
دادند. و همسر اوباما به طور خصوصي با آن مرد صحبت كرد. بعد از آن اوباما از همسرش پرسيد كه
چرا او اين همه مشتاق خصوصي صحبت كردن با تو بود؟ همسرش گفت كه صاحب رستوران گفته در
ايام جوانيش ديوانه وار عاشق او بوده است ... سپس اوباما گفت و اگر تو با او ازدواج مي كردي
اكنون صاحب اين رستوران بودي.
همسر اوباما در پاسخ گفت: اگر من با او ازدواج مي كردم او الان رئيس جمهور بود

نیا باران....

                      نیا باران زمین جای قشنگی نیست ...                                   

                        من از اهل زمینم خوب می دانم

                             که گل در عقد زنبور است

 ولی از یک طرف پروانه را هم دوست میدارم...

ادامه نوشته

حقیقتی کوچک برای آنانی که می خواهند زندگی خود را صد در صد بسازند

حقیقتی کوچک برای آنانی که می خواهند زندگی خود را صد در صد بسازند 
اگر
A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z
برابر باشد با
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26
 
آیا برای خوشبختی و موفقییت تنها تلاش سخت كافیست؟

تلاش سخت (Hard work)

H+A+R+D+W+O+ R+K
8+1+18+4+23+ 15+18+11= 98 %
 
آیا دانش صد در صد ما را به موفقییت می رساند؟

دانش (Knowledge)

K+N+O+W+L+E+ D+G+E
11+14+15+23+ 12+5+4+7+ 5=96 %
.
.
.
ادامه نوشته

حسرت سرخ

ماهی سیاه برکه

                     از ابتدای تولد در حسرت قرمز بودن

                                                    می سوخت.

او رنگ قرمز را دوست داشت

و دل آزرده از این که

چرا رنگ پوست او سرخ نیست
ادامه نوشته

صورتحساب !!!

پسر بچه اي يک برگ کاغذ به مادرش داد .
مادر که در حال آشپزي بود ،دستهايش را با حوله تميز کرد و نوشته را با صداي بلند خواند.
او نوشته بود :

صورتحساب !!!
کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان
مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان
نمره رياضي خوبي که گرفتم 3.000 تومان
بيرون بردن زباله 1000 تومان
جمع بدهي شما به من :12.000 تومان !

مادر نگاهي به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب اين را نوشت:

بابت 9 ماه بارداري که در وجودم رشد کردي هيچ
بابت تمام شبهائي که به پايت نشستم و برايت دعا کردم هيچ
بابت تمام زحماتي که در اين چند سال کشيدم تا تو بزرگ شوي هيچ
بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازي هايت هيچ
و اگر شما اينها را جمع بزني خواهي ديد که : هزينه عشق واقعي من به تو هيچ است

وقتي پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالي که به چشمان مادرش نگاه مي کرد. گفت:
مامان ... دوستت دارم

آنگاه قلم را برداشت و زير صورتحساب نوشت:
قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!

قابل توجه اونهائي که فکر ميکنند مرور زمان انها را بزرگ کرده و حالا که هيکل درشت کردند خدا را هم بنده نيستند.
بعضي وقتها نيازه به اين موارد فکر کنيم ...
کساني که از خانواده دور هستند شايد بهتر درک کنند.

نتيجه گيري منطقي: جايي که احساسات پا ميذاره منطق کور ميشه!!!
مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه ميذاره : جمع بدهي ميشه 11.000 تومان نه12.000 تومان !!!

از لحظه اي که در يکي از اتاق هاي بيمارستان بستري شده بودم،

زن و شوهري در تخت روبروي من مناقشه بي پاياني را ادامه مي دادند.

زن مي خواست از بيمارستان مرخص شود و شوهرش مي خواست او همان جا بماند.

از حرف هاي پرستارها متوجه شدم که زن يک تومور دارد و حالش بسيار وخيم است.

در بين مناقشه اين دو نفر کم کم با وضيعت زندگي آنها آشنا شدم.

يک خانواده روستائي ساده بودند با دو بچه. دختري که سال گذشته وارد دانشگاه شده

و يک پسر که در دبيرستان درس مي خواند و تمام ثروتشان يک مزرعه کوچک، شش گوسفند و يک گاو است.

در راهروي بيمارستان يک تلفن همگاني بود و هر شب مرد از اين تلفن به خانه شان زنگ مي زد.

صداي مرد خيلي بلند بود و با آن که در اتاق بيماران بسته بود، اما صدايش به وضوح شنيده مي شد.

موضوع هميشگي مکالمه تلفني مرد با پسرش هيچ فرقي نمي کرد:

«گاو و گوسفند ها را براي چرا برديد؟ وقتي بيرون مي رويد، يادتان نرود در خانه را ببنديد. درس ها چطور است؟

نگران ما نباشيد. حال مادر دارد بهتر مي شود. بزودي برمي گرديم...»

.

.

.

ادامه نوشته

انسان...

چه کسی می گوید که گرانی شده است ؟! دوره ی ارزانی ست ! دل ربودن ارزان ، دل شکستن ارزان
دوستی ها ارزان ، دشمنیها ارزان ، چه شرافت ارزان ، تن عریان ارزان
آبرو قیمت یک تکه نان و دروغ از همه چیز ارزانتر
قیمت عشق چقدر کم شده است ! کمتر از آب روان ،و چه تخفیف بزرگی خورده ست قیمت هر انسان ..!

شعر سبز اخوان

با تو ديشب تا كجا رفتم

تا خدا وانسوي صحراي خدا رفتم

من نمي گويم ملايك بال در بالم شنا كردند

من نمي گويم كه باران طلا آمد

ليك اي عطر سبز سايه پرورده

اي پري كه باد مي بردت

از چمنزار حرير پر گل پرده

تا حريم سايه هاي سبز

تا بهار سبزه هاي عطر

تا دياري كه غريبيهاش مي آمد به چشم آشنا ، رفتم

ادامه نوشته

بهشت و جهنم ایرانی

فکر کنین که اگر قرار بود الان یه کتاب آسمانی نازل بشه برای ایرانی جماعت، توش چه وعده هایی برای بهشت و جهنم میداد؟

بهشت:

1- در آنجا پارکهایی هستند که میتوانید در آنها با اهل بهشت آب بازی کنید در بهشت هرگونه که خواستید بگردید
حتی لخت مادرزاد، در آنجا کسی کاری به کارتان ندارد و کسی در شما نظر نخواهد کرد.

2- به شما نوت بوکی میدهیم با 72 نرم افزار رایگان و 72 Gig اینترنت رایگان بدون فیلتر که در همه جای بهشت آنتن میدهد.

جهنم:

1- در جهنم هرگونه خوشی بر شما حرام است، فقط صدای نی آن هم به شرطی که شما را به گریه اندازد.

2- در جهنم زیبایی بر شما حرام است، همانا در آنجا غولانی پر هیبت و زشت از زن و مرد را بر شما قرار داده ایم
که اگر یک تار مویتان بیرون باشد پایتان را فلک میکنند و به ازاء هر تار مویتان 74 ضربه شلاقتان میزنند.
ادامه نوشته

گردش پول

درکنار يکي از سواحل درياي سياه.

باران مي بارد، و شهر کوچک همانند صحرا خالي بنظر مي رسد.

درست هنگامي است که همه در يک بدهکاري بسر مي برند و هر کدام برمنباي اعتبارشان زندگي را گذران مي کنند.

 

ناگهان، يک مرد بسيار ثروتمندي وارد شهر مي شود.

او وارد تنها هتلي که در اين ساحل است مي شود، اسکناس 100 يوروئي را روي پيشخوان هتل ميگذارد

و براي بازديد اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا مي رود.

 

صاحب هتل اسکناس 100 يوروئي را برميدارد و در اين فاصله مي رود و بدهي خودش را به قصاب مي پردازد.

قصاب اسکناس 100 يوروئي را برميدارد و با عجله به مزرعه پرورش خوک مي رود و بدهي خود را به او مي پردازد.

مزرعه دار، اسکناس 100 يوروئي را با شتاب براي پرداخت بدهي اش به تامين کننده خوراک دام و سوخت ميدهد.

تامين کننده سوخت و خوراک دام براي پرداخت بدهي خود اسکناس 100 يوروئي را با شتاب به داروغه شهر که به او بدهکار بود ميبرد.

داروغه اسکناس را با شتاب به هتل مي آورد زيرا او به صاحب هتل بدهکار بود چون هنگاميکه دوست خودش

را يکشب به هتل آورد اتاق را به اعتبار کرايه کرده بود تا بعدا پولش را بپردازد.

 

حالا هتل دار اسکناس را روي پيشخوان گذاشته است.

در اين هنگام توريست ثروتمند پس از بازديد اتاق هاي هتل برميگردد و اسکناس 100 يوروئي خود را برميدارد

و مي گويد از اتاق ها خوشش نيامد و شهر را ترک مي کند.

 

در اين پروسه هيچکس صاحب پول نشده است.

ولي بهر حال همه شهروندان در اين هنگامه بدهي بهم ندارند همه بدهي هايشان را پرداخته اند و با

يک انتظار خوشبينانه اي به آينده نگاه مي کنند.

خلبان...!!!

دو خلبان نابینا که هردو عینک های تیره به چشم داشتند،

در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند،در حالی که یکی از آنها عصایی سفید در

دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می کرد. زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.

در همین حال، زمزمه های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است.
اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت.
هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می شد چرا که می دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می رود.
هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می داد و چرخ های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند.
اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.
در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری می گوید :
باب، یکی از همین روزا بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می کنن

و اون وقت کار همه مون تمومه

استاد راهنمای شما کیست؟

یک روز آفتابی، خرگوش بیرون از لانه اش غرق در تایپ بود. در همین حین، روباهی او را دید.
روباه: خرگوش به چه مشغولی؟
خرگوش: پایان نامه می‌نویسم.
روباه: جالبه، موضوع پایان نامت چی هست؟
خرگوش: در مورد اینکه یک خرگوش چطور می تونه یک روباه رو بخوره، کار می کنم.
روباه: احمقانه است، همه کس می‌دونند که خرگوش، روباه نمی‌خورد.
خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم اینو بهت ثابت کنم، دنبال من بیا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شده و به نوشتن خود مشغول شد.
در همین حال، گرگی از آنجا رد می‌شد.
گرگ : خرگوش چی می‌نویسی؟
خرگوش: دارم روی پایان نامم که یک خرگوش چطور می تونه یک گرگ رو بخوره، کار می کنم.
گرگ: تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟
خرگوش: البته که چاپ می کنم، می خواهی می تونم امکانشو بهت ثابت کنم؟
گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند و باز خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد
...................... و اما در لانه ی خرگوش ...............
در گوشه ای از لانه ی خرگوش، پوست و استخوان روباه و در سوی دیگر مو و استخوان گرگ ریخته بود
و در وسط لانه، شیر قوی پیکری دهان خود را تمیز می کرد.
نتیجه:
مهم نیست موضوع پایان نامه شما چیست!؟
اهمیتی ندارد که اطلاعات بدرد بخوری در پایان نامه‌ گردآورده اید یا نه،…
مسئله ی اساسی پایان نامه این است: استاد راهنمای شما کیست؟!؟

هرگز فراموش نکن

عاشق شدن آسان است، اما ادامه آن هنر است
دوست هرکه باشد، نسخه دوم خودت است

نمی توان جلوی پیری را گرفت، اما میتوان روح جوانی داشت
هر جا که باشی دوستانت دنیای توهستند

بالا رفتن سن حتمی است
اما اینکه روح تو پیر شود بستگی به خودت دارد

خنده کوتاهترین راه بین دوستان است
عمر سالهای گذشته نیست

سالهایی است که از آن زندگی کردی
عشق زندگی را نمی چرخاند
اما انگیزه ای است برای زندگی

وقتی جایی داری که بروی یعنی خانه داری
ووقتی کسی را دوست داری یعنی خانواده داری

بزرگترین لذت زندگی
داشتن دوست صمیمی است

غیر از سخن گفتن راههایی بین دوستان وجود دارد

اگر از چیزی لذت بردی
دیگران را شریک ساز

و چه زیباست که ببینیم کسی میخندد
و زیباتر اینکه بدانی خودت باعث خنده اش شده ای

 

زن جماعت را چه به بیرون رفتن...!!!

مسافر کناری مدام خودش را رویم می اندازد، دستش را در جیبش می کند و در می آورد، من به شیشه چسبیده ام اما هر قدر جمع تر می شوم او گشادتر می شود. موقع پیاده شدن تمام عضلات بدنم از بس منقبض مانده اند درد می کنند...
(تقصیر خودم بود باید جلو می نشستم.)

مسافر صندلی پشت زانوهایش را در ستون فقراتم فرو می کند، یادم هست موقع سوار شدن قد چندانی هم نداشت، باید با یک چیزی محکم بکوبم توی سرش، چیزی دم دستم نیست احتمالاً فکر کرده خوشم آمده که حالا دستش را از کنار صندلی به سمت من می آورد...
(تقصیر خودم بود باید با اتوبوس می آمدم.)

اتوبوس پر است ایستاده ام و دستم روی میله هاست، اتوبوس زیاد هم شلوغ نیست و چشمان او هم نابینا به نظر نمی رسد ولی دستش را درست در 10 سانت از 100سانت میله ای که من دستم را گذاشته ام می گذارد. با خودم می گویم ”چه تصادفی” و دستم را جابه جا می کنم اما تصادف مدام در طول میله اتفاق می افتد...
(تقصیر خودم است باید این دو قدم راه را پیاده می آمدم.)

پیاده رو آنقدر ها هم باریک نیست اما دوست دارد از منتها علیه سمت من عبور کند، به اندازه 8 نفر کنارش جا هست ولی با هم برخورد خواهیم کرد. کسی که باید جایش عوض کند، بایستد، جا خالی بدهد، راه بدهد و من هستم...
(تقصیر خودم است باید با آژانس می آمدم.)

راننده آژانس مدام از آینه نگام می کند و لبخند می زند. سرم را باید تا انتهای مسیر به زاویه 180 درجه به سمت شیشه بگیرم. مدام حرف میزند و از توی آینه منتظر جواب است. خودم را به نشنیدن می زنم. موقع پیاده شدن بس که گردنم را چرخانده ام دیگر صاف نمی شود. چشمانش به نظر سالم می آید اما بقیه پول را که می خواهد بدهد به جای اینکه در دستم بگذارد از آرنجم شروع می کند، البته من باید حواسم می بود و دستم را با دستش تنظیم می کردم.
(تقصیر خودم است باید با ماشین شخصی می آمدم.)

راننده پشتی تا می بیند خانم هستم دستش را روی بوق می گذارد، راه می دهم. نزدیک شیشه ماشین می ایستد نیشش باز است و دندانهای زردش از لبان سیاهش بیرون زده است. “خانم ماشین لباسشوئی نیست ها”. مسافرهای توی ماشین همه نیششان باز می شود. تا برسم هزار بار هزار تا حرف جدید می شنوم و مدام باید مواظب ماشینهایی که فرمانهایشان را به سمت من می چرخانند باشم. موقع رسیدن خسته هستم، اعصابم به کلی به هم ریخته است.
(تقصیر خودم است زن جماعت را چه به بیرون رفتن!!!)