شب یلدا
شب شادی وشـــور و مهربانی است زمـــــــان همدلی و همزبانی است
در آن دیدارهــــــــــــا تا تـــــــــازه گردد محبت نیـــــــــــــــز بی اندازه گـردد
به هرجا محفلی گرم و صمیمی است که مهمانی درآن رسمی قدیمی است
و دیگران می خوانند
و عده ای می گویند
آه چه زیبا و بعضی اشک می ریزند
و بعضی می خندند
دلمان خوش است…
به لذت های کوتاه
به دروغ هایی که از راست
بودن قشنگ ترند
به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند
یا کسی عاشقمان شود
با شاخه گلی دل می بندیم و با جمله ای دل می کنیم
دلمان خوش می شود
به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی
و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود
چقدر راحت لگد می زنیم
و چه ساده می شکنیم
همه چیز را …
امشب منو عادل و حمیدیم
یک عالمه خوردنی خریدیم
امشب به چه خلوتی نشستیم
جز خویش دگر کسی ندیدیم
دلهای همه به خنده خوش بود
از خنده ی شب ستاره چیدیم
گفتیم از عشق و از جدایی
آنجا که به صحبتش رسیدیم
در سایه ی شب خنده ی ما بود
از درد و غم جهان رهیدیم
حاضر شده چایی سر شب
هر سه طرف چای دویدیم
ما هر سه رفیق خوب بودیم
از بودن هم غرق امیدیم
خورشید شدیم از لب لبخند
در سایه ی شب چه خوش دمیدیم
داد ماست شد عادل این فضارا
بر دفتر خاطره کشیدیم
چون آخر شب دوباره آمد
رفتیم و به خواب خوش خزیدیم
رفتند به خواب خوش عزیزان
باز آخر این قصه رسیدیم!!!
|
دختری از کوچه باغی میگذشت |
"
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت