ذکر استاد باصری (قدّس الله روحه العزیز) !

آن استاد کیمیا آن هادی میم شیمیا.. آن گرفته از آب سرشیر آن فنا فی البرج تقطیر..آن همزن محلول بافری شیخنا استاد هادی باصری( رضی الله عنه) !

درس او درسی قوی و ۲۴ واحد که خاص او را بود چنانکه استاد ورامینیان(رضی الله عنه) در حق او گفت که اگر مشروط بود به حرف من مقبول نگردد و اگر مقبول بود به قبول من مشروط نگردد و هنوز معلوم نیست که این حرف از چه روی زد! و انصافاً جدی و جهدی عظیم داشت در اخذ مدرک دکترا و پیوسته در ریاضت و کتابت جزوات و ترکیب مواد و در زی ترم هشت بود که این سخن ["پی ستویشن"] از او پیدا شد و جمله اساتید کبّار در کار او عبا کردند و گفتند او را در کیمیا قدمی نیست و این نه از جهت طرز تلفظ آن بلکه از آن بود که نا خشنودی اساتید از سرمستی او این بار آورد!

***

نقل است که مریدی در کلاس ازو پرسید [كه] شیمی چیست. گفت امروز بینی و فردا بینی و پس فردا بینی... آنروزش پای تخته یک برج تقطیر کشید و فردایش پای تخته همان برج تقطیر کشید و پس فردایش هم همان. [که] یعنی شیمی اینست!

***

منسوب است به او جماعتی را از مریدان که از درک دریای معرفت اسرار کیمیای ترم قبل او باز مانده و ترم بعد نزدش آمدند و گفتند چه گویی در حق ما که مریدان ترم قبل توییم و ایشان که ترمکند! .. گفت ایشان را دو ثواب است و شما را یکی از آنکه شما را به پاس شدن حسن ظنی بیش نیست و ایشان از قوت نمره به پر و پاچه ی من میجنبند و پاچه خواری در پاس شدن اصل است و حسن ظن فرع!

***

... پس هرکسی ورقه تقلبی به وری می انداخت، مرید ترم قبلی موافقت را نگاهی کرد! هادی باصر آهی کرد. گفتند از این همه تقلب هیچ آهی نکردی از نگاهی آه کردن چه معنی است؟ گفت از آنکه این سوالات ترم قبل است و آنان نمیدانند و معذورند ازو سختم آید که میداند که نمیباید و از این حرف مرید را وقت خوش گشت و بسیار بگرییست و نعره ها زد که شیخ فرمود: خفه! امتحانه.

زبان حال یک مختلس

«گویند مرا چو زاد مادر»
راه و روش پریدن آموخت
تا یک شبه راه بیست ساله
با سرعت جت رسیدن آموخت
راه زد و بند و گاو بندی
صد دوز و کلک شنیدن آموخت
فهماند به من هزار ترفند
تا شیوه ی بز خریدن آموخت
.
.

ادامه نوشته

از كجا آورده اي؟؟

اين همه تيپ خفن را از كجا آورده اي؟
هالۀ دور بدن را از كجا آورده اي؟
گرچه ما را فيلم كردي مدتي ، اما بگو
اين همه تنديس كـَن را از كجا آورده اي؟
روزاول يك عدد كاپشن تنت بود اي عمو
حال ده تا كاپشن را از كجا آورده اي؟
مست مي گردند زن ها از شميم كوي تو
اين همه مشك ختن را از كجا آورده اي؟
.
.

ادامه نوشته

اندر تفاوت‌های خوابگاه‌های دخترانه و پسرانه

تفریحات در خوابگاه پسرانه:
- بچه‌ها امروز نوبت کیه قلیون رو چاق کنه؟! ... اِ [...] خوردی! من نیم ساعت پیش قلیون رو چاق کردم!
* بچه ها به نظرتون یکم در مصرف قلیون زیاده روی نمی‌کنیم؟!
+ به نظرم همین طوره! من چشام خیلی ضعیف شده؛ اصلاً شماها رو خوب نمی‌بینم!
- سوسول بازی در نیار بچه! چشات ضعیف نشده! چون اتاق پر دوده هیچی نمی‌بینی! یکی پاشه بره اون پنجره رو باز کنه!

تفریحات در خوابگاه دخترانه:
- المیراجون! همون سی دی رو بذار... (خواننده گرامی! دسترسی به ادامه متن امکان پذیر نمی‌باشد!)

*****

انجام تکالیف درسی در خوابگاه دخترانه:
- لوس نشو المیرا! استاد گفته هر کس تمرین‌های خودش رو خودش حل کنه. تو هم مثل بقیه بچه‌ها خودت برو تمرینت رو حل کن. استاد اگه بفهمه از روی هم نوشتیم یا حتی اگه یک ذره جواب‌هامون شبیه هم باشه و شک کنه نمرمون رو کم میده!

انجام تکالیف درسی در خوابگاه پسرانه:
- اوه! بچه‌ها! ساعت سه نصفه شبه! یادمون رفته بود فردا ساعت هشت کلاس ریاضی داریم.
* بی‌خیال! ساعت نه و ربع می‌ریم حاضری می‌زنیم!
- اوه! یه چیز دیگه هم یادم اومد! استاد بهمون تمرین هم داده بود.
* خب حالا که اینطور شد پنج دقیقه زودتر می‌ریم دانشگاه از المیرا جواب تمرین‌ها رو می‌گیرم همه کپ بزنیم از روش!

ترس‌ها در خوابگاه پسرانه:
- بچه‌ها؛ به نظرتون نیما که الآن شصت و سه ساعته خوابه زنده است یا مُرده؟! طبیعیه این همه خوابیده؟!
* اِ یک وقت بیدارش نکنی‌ها! اعصاب نداره! تو این چند روزه خیلی زحمت کشید. هیچ می‌دونی چند تا جام قهرمانی گرفت؟! بیچاره یک هفته شبانه‌روزی داشت با پلی‌استیشن فیفا بازی می‌کرد.

ترس در خوابگاه دخترانه:
- سوسک! بچه‌ها سوسک! به جون خودم سوسک دیدم!
* اوهوی! چه غلطی می‌خوای بکنی؟! نزنی‌ها! سوسک خوبیه! می‌شناسیمش! جوجه ترم اولی! از این سوسول بازی‌ها در بیاری توی کیفت موش می‌اندازم‌ها!

***

شادی ها در خوابگاه دخترانه:
- بچه‌ها! بالاخره امروز بهم پیشنهاد ازدواج داد؛ خیلی خوشحالم مرد آرزوهام رو پیدا کردم.

شادی در خوابگاه پسرانه:
- دیدین گفتم زدن مخ این یکی هم کاری نداره؟! بهش پیشنهاد ازدواج دادم، IQ هم باور کرد.
* یه وقت المیرا نفهمه به اون هم پیشنهاد ازدواج دادی.
- المیرا کیه؟! ... آهان! خوب شد گفتی! حواسم هست!

سرشماری در استان های مختلف

اردبیل

– سلام
- نه منه ؟ (چه کار داری)
- سرشماری اوچون گلمیشم (برای سر شماری اومدم)
- ها !
- سرشماری، آمارگر، چند تا سوال دارم
- خودش خونه نیست
- شما چندتا بچه دارین ؟
- سنه نه ؟ (به تو چه مربوطه)
- سرشماری ماموریم (مامور سرشمارم)
- کپک اوغلی ایت جهنمه بلی نن ور رام پخون چیخار (گم شو پدرسگ تا با بیل نکشتمت)
- چرا هول میدی ؟ دارم میرم خوب
- ……
.

ادامه نوشته

جادوگر

سه جادوگر به سه تا ساعت سواچ نگاه میکنند؛ اگر گفتید کدام جادوگر به کدام ساعت نگاه میکند؟!
.
.
.
.
... ... ... .
الان پیش خودتون میگین خب که چی؟
این که چیز جالبی نبود،
حالا انگلیسیشو بخونید
.
.
.
..
.
Three witches watch three Swatch watches.
 Which witch watch which Swatch watch

طنز آشنایی...

آشنایی...

از درس  آشنایی  بنوشته ام  حکایت       آنجا که عشق من هم با من کند رقابت

این درس بی کتاب وماگرم گفتگوییم        یا با کمی صراحت یا بی کمی صراحت

من عاشق....  

بقیه در ادامه مطلب                

ادامه نوشته

زيباترين دانشگاه ايران...

 

  شما فکر میکنیداينجا کجاست ؟

منبع:ميم شيميا              
ادامه نوشته

گردش پول

درکنار يکي از سواحل درياي سياه.

باران مي بارد، و شهر کوچک همانند صحرا خالي بنظر مي رسد.

درست هنگامي است که همه در يک بدهکاري بسر مي برند و هر کدام برمنباي اعتبارشان زندگي را گذران مي کنند.

 

ناگهان، يک مرد بسيار ثروتمندي وارد شهر مي شود.

او وارد تنها هتلي که در اين ساحل است مي شود، اسکناس 100 يوروئي را روي پيشخوان هتل ميگذارد

و براي بازديد اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا مي رود.

 

صاحب هتل اسکناس 100 يوروئي را برميدارد و در اين فاصله مي رود و بدهي خودش را به قصاب مي پردازد.

قصاب اسکناس 100 يوروئي را برميدارد و با عجله به مزرعه پرورش خوک مي رود و بدهي خود را به او مي پردازد.

مزرعه دار، اسکناس 100 يوروئي را با شتاب براي پرداخت بدهي اش به تامين کننده خوراک دام و سوخت ميدهد.

تامين کننده سوخت و خوراک دام براي پرداخت بدهي خود اسکناس 100 يوروئي را با شتاب به داروغه شهر که به او بدهکار بود ميبرد.

داروغه اسکناس را با شتاب به هتل مي آورد زيرا او به صاحب هتل بدهکار بود چون هنگاميکه دوست خودش

را يکشب به هتل آورد اتاق را به اعتبار کرايه کرده بود تا بعدا پولش را بپردازد.

 

حالا هتل دار اسکناس را روي پيشخوان گذاشته است.

در اين هنگام توريست ثروتمند پس از بازديد اتاق هاي هتل برميگردد و اسکناس 100 يوروئي خود را برميدارد

و مي گويد از اتاق ها خوشش نيامد و شهر را ترک مي کند.

 

در اين پروسه هيچکس صاحب پول نشده است.

ولي بهر حال همه شهروندان در اين هنگامه بدهي بهم ندارند همه بدهي هايشان را پرداخته اند و با

يک انتظار خوشبينانه اي به آينده نگاه مي کنند.

دندان لق اهل طنز ...

شاعری دیدم که خرخر می نمود  
جیبهایش را بسی پر می نمود
 
شعرهای پاچه خاری می سرود
با دو کیلو پشم، زاری می نمود
 
بیست میلیون می گرفت و بازهم
روی آن جانب نمی گردید کم
 
می سرود از هرچه تا هرچی شدن
از نوار غزه تا سی دی شدن
 
ازفلسطین و شعار و توپ و جنگ
مشت هایش رو به بالا و قشنگ
 
جبهه را حتا به خوابش هم ندید
می سرود از طعم  احساس شهید

.

.

.

ادامه نوشته

خلبان...!!!

دو خلبان نابینا که هردو عینک های تیره به چشم داشتند،

در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند،در حالی که یکی از آنها عصایی سفید در

دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می کرد. زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد. اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.

در همین حال، زمزمه های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است.
اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت.
هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می شد چرا که می دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می رود.
هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می داد و چرخ های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند.
اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.
در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری می گوید :
باب، یکی از همین روزا بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می کنن

و اون وقت کار همه مون تمومه

نامه شگفت انگیز

داستان کوتاهی که پیش روی شماست یک قصه جادویی است که حتما باید دو بار خوانده شود! به شما اطمینان میدهم هیچ خواننده ای نمیتواند با یک بار خواندن آن را رها کند! این نامه تاجری به نام پائولو به همسرش جولیاست که به رغم اصرار همسرش به یک مسافرت کاری میرود و در آنجا اتفاقاتی برایش می افتد که مجبور میشود نامه ای برای همسرش بنویسد به شرح ذیل …

جولیای عزیزم سلام …

بهترین آرزوها را برایت دارم همسر همربانم. همانطور که پیش بینی
می کردی سفر خوبی داشتم. در رم دوستان فراوانی یافتم که با آنها
می شد مخاطرات گوناگون مسافرت و به علاوه رنج دوری از تو
را تحمل کرد. در این بین طولانی بودن مسیر و کهنگی وسایل مسافرتی
حسابی مرا آزار داد. بعد از رسیدن به رم چند مرد جوان
خود را نزد من رساندند و ضمن گفتگو با هم آشنا شدیم. آنها
که از اوضاع مناسب مالی و جایگاه ممتاز من در ونیز مطلع بودند
محبتهای زیادی به من کردند و حتی مرا از چنگ تبهکارانی که
قصد مال و جانم را کرده بودند و نزدیک بود به قتلم برسانند
نجات دادند . هم اکنون نیز یکی از رفقای بسیار خوب و عزیزم
“روبرتو”‌ که یکی از همین مردان جوان است انگشتر مرا به امانت گرفته
و با تحمل راه به این دوری خود را به منزل ما خواهد رساند
تا با نشان دادن آن انگشتر به تو و جلب اطمینانت جعبه جواهرات
مرا از تو دریافت کند وبه من برساند . با او همکاری کن تا جعبه
مرا بگیرد. اطمینان داشته باش که او صندوق ارزشمند جواهرات را
از تو گرفته و به من خواهد داد وگرنه شیاد فرصت طلب دیگری جعبه را
خواهد دزدید و ضمن تصاحب تمام جواهرات آن, در رم مرا خواهد کشت
پس درنگ نکن . بلافاصله بعد از دیدن نامه و انگشتر من در ونیز‍
موضوع را به برادرت بگو و از او بخواه که در این مساله به تو کمک کند.
آخر تنها مارکو جای جعبه را میداند. در مورد دزد بعدی هم نگران نباش
مسلما پلیس او را دستگیر کرده و آنقدر نگه میدارد تا من بازگردم.

نامه را خواندید؟اما بهتر است یک نکته بسیار مهم را بدانید :
پائولو قبل از سفر به رم با جولیا یک قرار گذاشته بود
که در این مدت هر نامه ای به او رسید آن را بخواند. ! “یک خط در میان”
حالا شما هم برگردید و دوباره نامه را یک خط در میان بخوانید تا به اصل ماجرا پی ببرید!

 

فقط دانشجویان میفهمند

قانون پایستگی واحد :واحد ها نه از بین میروند و نه پاس میشوند بلکه از
ترمی به ترم دیگر انتقال میابند !


تقلب چیست؟ یک سری اعمال ننگین در صورت این کاره بودن شخص امتحان دهنده
آخر عاقبت خوش وخرمی داردنوع خاصي از  هلو برو تو گلو


شب امتحان شبی که در آن نسکافه و قهوه از والیوم ده هم خواب آورتر می
شوندشب ر ق ص و پایکوبی کلمات جزوه و کتاب بر روی سسلسله اعصاب محیطی و
مرکزی دانشجو


دانشجویان ساکن خوابگاه :  جنگجویان کوهستان


دانشجویان پرسر و صدا : گروه لیان شان پو

بقیه در ادامه مطلب..

ادامه نوشته

تشکر....


آدما تا وقتي کوچيکن دوست دارن براي مادرشون هديه بخرن اما پول ندارن.
وقتي بزرگتر ميشن ، پول دارن اما وقت ندارن.
وقتي هم که پير ميشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!...
به سلامتي همه مادراي دنيا...



پدرم ، تنها کسي است که باعث ميشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم ميتوانند مرد باشند !



سلامتيه اون پسري که...
..
10سالش بود باباش زد تو گوشش هيچي نگفت...
..
20سالش شد باباش زد تو گوشش هيچي نگفت....
... ... ... ... ..
30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زير گريه...!!!
..
باباش گفت چرا گريه ميکني..؟
..
گفت: آخه اونوقتا دستت نميلرزيد...!


.
.
.

ادامه نوشته

استاد راهنمای شما کیست؟

یک روز آفتابی، خرگوش بیرون از لانه اش غرق در تایپ بود. در همین حین، روباهی او را دید.
روباه: خرگوش به چه مشغولی؟
خرگوش: پایان نامه می‌نویسم.
روباه: جالبه، موضوع پایان نامت چی هست؟
خرگوش: در مورد اینکه یک خرگوش چطور می تونه یک روباه رو بخوره، کار می کنم.
روباه: احمقانه است، همه کس می‌دونند که خرگوش، روباه نمی‌خورد.
خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم اینو بهت ثابت کنم، دنبال من بیا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شده و به نوشتن خود مشغول شد.
در همین حال، گرگی از آنجا رد می‌شد.
گرگ : خرگوش چی می‌نویسی؟
خرگوش: دارم روی پایان نامم که یک خرگوش چطور می تونه یک گرگ رو بخوره، کار می کنم.
گرگ: تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟
خرگوش: البته که چاپ می کنم، می خواهی می تونم امکانشو بهت ثابت کنم؟
گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند و باز خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد
...................... و اما در لانه ی خرگوش ...............
در گوشه ای از لانه ی خرگوش، پوست و استخوان روباه و در سوی دیگر مو و استخوان گرگ ریخته بود
و در وسط لانه، شیر قوی پیکری دهان خود را تمیز می کرد.
نتیجه:
مهم نیست موضوع پایان نامه شما چیست!؟
اهمیتی ندارد که اطلاعات بدرد بخوری در پایان نامه‌ گردآورده اید یا نه،…
مسئله ی اساسی پایان نامه این است: استاد راهنمای شما کیست؟!؟

وَالتِّينِ وَالزَّيْتُونِ

خداوند در سوره "تین"(انجیر) به این میوه قسم خورده است و دانشمندان دین‌پژوه می‌گویند، احتمالاً علت آن است که انجیر، یکی از میوه‌های همه چیز تمام است و کلکسیونی از املاح و ویتامین‌ها دارد؛لذا مورد توجه خاص قرآن قرار گرفته است.

اما این سوگند، ویژگی ظریف دیگری هم در بر دارد که موجب مسلمان شدن یک تیم تحقیقاتی ژاپنی شده است. قصه از این‌جا شروع شد که یک گروه پژوهشی ژاپنی، در بین مواد خوراکی به دنبال منبع پروتئین خاصی بودند که به میزان کم، در مغز انسان و حیوانات تولید می‌شود. این پروتئین، کاهش دهنده کلسترول خون و مسئول تقویت قلب و شجاعت انسان است و بازتولیدش بعد از ۶۰ سالگی تعطیل می‌شود.

ژاپنی‌ها فهمیدند این ماده فقط در انجیر و زیتون موجود است و برای تأمین آن، باید انجیر و زیتون را به نسبت یک به هفت مصرف کرد.

بعد از ارائه این نتیجه یکی از قرآن پژوهان مصری نامه‌ای به این تیم تحقیقاتی می‌نویسد و اعلام می‌کند که در کتاب مقدس مسلمانان، خداوند به انجیر و زیتون در کنار هم قسم خورده. نام انجیر فقط یک بار و نام زیتون نیز هفت بار در قرآن آمده است.

1-Surah At-tin 95:1

2-Surah Al-Anam 6:99

3-Surah Al-Anam 6:141

4-Surah An-Nahl 16:11

5-Surah An-Nur 24:35

6-Surah Al Muminun 23:20

7-Surah Abasa 80:29

منابع انگليسي: http://www.rohama.org/en/pages/?cid=80

http://www.scribd.com/doc/24591758/Fig-and-the-Olive-in-Quran-and-

Science